تبليغاتX
آسمان آبی

آسمان آبی

سلام دقيقن به كي نمي دونم اما يادمه كه تا سالها هر وقت مي خواستم تو دفتر شخصيم جايي كه فقط خودم مي خوندمش بنويسم با سلام شروع مي كردم ...مدتهاست ننوشتم چون حرف خاصي نبوده انگار يا شايد بوده اما با خودم گفتم حالا كه چي مثلن بنويسم كه چي بشه آخه وقتي تو دفتر خودت مينويسي و مطمئني كسي جز خودت نمي خونه آزادي هر چي ميخواي بنويسي حتا از پيش پا افتاده ترين ها يا چه ميدونم فحش بدي مثلن يا ازادانه عقايدتو بنويسي بي هيچ مرزي خوب اون يه خوبيايي داره اينم كه مثلن تو اينجا مخاطباي زيادي داشته باشي كه اينجا برات نظر بذارن و موافقت و مخالفتشون تو رو به يه جايي برسونه يه جور ديگه خوبه اما حس ميكنم وبلگ من اين وسط يه جورايي آواره است نه اينه نه اون ...نمي دونم منظورمو مي رسونه يا نه به خاطر همينه كه بي خيال خيلي حرفا ميشم ...شعرهم كه ...بگذريم

شايد چيپ باشه خيلي كه من اينجا مثلن از آكادمي موسيقي گوگوش بنويسم كه وقتي ديدمش يهو سر خوردم تو حال و هواي نوجووني هنرستان بعثت و ...يا مثلن اينكه خنده هاي يكي از هنر جو ها چقدر منو ياد فائزه ميندازه و دلم براش تنگ ميشه ...

خب به هرحال اين وبلاگ يه جورايي دفترو ازم گرفته پس بذار گاهي مثل دفترم با هاش رفتار كنم

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 16:41  توسط محبوبه  | 

سایه ای از سر دیوار گذشت ...


زنگ زد تولدم را تبریک گفت فکر می کنم به جز دوسال گذشته تمام دوران دوستیمان هرسال از اولین کسانی بود که تولدم را تبریک می گفت  ...داشتیم تلاش می کردیم هر دو به وضوح تلاش می کردیم برای نزدیک شدن دوباره حسی لجوجی اما ...نهیب می زد که اوضاع مثل قبل نخواهد شد ...به هر حال دروغ چرا تماسش خوشحالم کرد

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 11:5  توسط محبوبه  | 

ارتباط داخلی

1-بقیه رو نمی دونم اما نظر شخصی خودم اینه که نعمته اگه آدم چن تا غصه خور داشته باشه کسای نزدیکی که برای اتفاقای بد ریز و درشتی که برات اتفاق می افته غمگین بشن غصه بخورن    بعضی واکنش نشون میدن نسبت به این موضوع اما به نظر من اگه برای ناراحتی هات مادرت پدرت خواهر و برادرت دوستت غمگین نشن و بی تفاوت باشن فاجعه است ...


2-داشتم با ماشین آروم تو خیابون حرکت می کردم معتاد گیج و ویجی از عرض خیابون رد می شد بوق کوتاهی زدم که بره کنار برگشت و بالگد محکم کوبید به ماشین جوری که فرو رفت آقای همسر پیاده شد گفت مردک چی کار میکنی ماشینو قر کردی باپررویی لبخندی زد و گفت خب حلبیه این دفه یه ماشین محکم تر بخر بعد شروع کرد به تمام ماشینای پارک شده لگد زدن چن نفر که تو خیابون بودن گرفتنش وچندتا نوازشم شد اما حیوون تر از این حرفا بود زنگ زدیم 110فوریتهای پلیسی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!50 دقیقه زیر آفتاب منتظر بودیم فکر کنم بیش از 5 بار تماس گرفتیم تا محبت کردند ویک موتور سوار پیزوری فرستادن در این مدت طرف مدام مسخره مون میکرد و به همه بد وبیراه میگفت بد خودشو زده بود به خلی صراحتن میگفت بزنینم جیبم خالیه بالاخره مام باید زندگی کنیم !

در کلانتری افسر به همسرم گفت آقا ازش شکایت کنی علاف میشی یه قرون پول که نداره سه چهار روز باید بیکار شی آخرشم حکم میدن که دیوونه است اختیار از خودش نداره همسرم گفت حداقل از خیابون جمش کنین اگه کسی رو بکشه چی گفتن امشب نگهش میداریم فردا ولش میکنیم !!!!

شکرت خدا تو چه بهشتی زندگی میکنیم !


3-در جهنم یه آقای اروپایی ویه آقا اهل کشور ...به خاطر خوش رفتاری اجازه پیدا می کنن با کشورشون تلفنی تماس بگیرن تلفن آقای اروپایی سر سه دقیقه قطع میشه اما آقای اهل ... دو ساعت صحبت می کنه آقای اروپایی شاکی میره پیش خدا که تو که خیلی عادل بودی پس این چه کاریه خدا میگه بنده ی من این عین عدالت بود این بیچاره ارتباط داخلی گرفته بود جهنم به جهنم !!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:38  توسط محبوبه  | 

سلام

خدا رو شکر که زنده ایم و سال نود رو هم دیدیم بماند که این آخرین باریه که یه سال نود رو تجربه می کنیم به احتمال خیلی خیلی زیاد تو سال 1490هیچکدوممون حتا اون بچه ای که امروز به دنیا اومده نیستیم!

بگذریم...نوروز وتعطیلاتشم شتابان اومدند ورفتند تو این نوروز یه چیزایی خیلی چسبید مثلن هوای خوب شمال سریال کلاه قرمزی دربی 70  والبته بازی های سریال پایتخت رو هم خیلی دوست داشتم ...

جدایی نادر از سیمین رو هنوز نرفتم اما دیروز که تو روزنامه خوندم اخراجی های 3 بیش از دو میلیارد و نیم فروخته خیلی متاسف شدم البته عجیب نیست چون این فیلم تو 100 سینما در سراسر کشور نمایش داده میشه در حالی که فیلم فرهادی فقط در 45 سینما اکران شده مردم شهرستانها هم فکر میکنم رابطه ی خوبی با ده نمکی و کارهای  مثلن طنزش دارن !!!

فک کنم تو همین هفته برم جدایی نادر از سیمین رو ببینم


از خدا میخوام سال نود سال خوبی برا همه باشه پر از مهربونی وانصاف و دوستی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 8:22  توسط محبوبه  | 

بهار

نرم نرمک می رسد اینک بهار ...

خوش به حال روزگار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 9:23  توسط محبوبه  | 

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است .


نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاینست !پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس نا جوانمردانه سرد است آی

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای


منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور

منم دشنام پست آفرینش نغمه ی ناجور


نه از رومم نه ز زنگم همان بی رنگ بیرنگم

بیا بگشای  در بگشای دلتنگم !


حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است


من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد ؟

فریبت میدهند بر آسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست

حریفا گوش سرما برده است این

یادگار سیلی سرد زمستان است


وقندیل سپهر تنگ میدان

مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا رو چراغ باده را بفروز


شب با روز یکسان است


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفسها ابر دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر وماه

زمستان است



بعد نوشت :این شعر را مهدی اخوان ثالث 55 سال پیش سروده گویا زندگی همیشه همینطور بوده !این از آن شعر هایست که تاریخ مصرف ندارد سالهاست به بهانه های مختلف زمزمه اش می کنم...


+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 10:58  توسط محبوبه  | 

سردم شده شعه ی بخاری رو زیاد کردم اما فرقی نکرده هنوز از درون دارم میلرزم عجیبه من اصولن سرمایی نیستم  سرم منگه ویه چیز آجر مانند گلومو ...ولش کن بذار ساده بگم غمگین خیلی جلوی اشکهامو هیچ رقمه نمی تونستم بگیرم پسرکم نگرانم شد کانال تلوزیونوکه داشت نوحه می خوند عوض کرد وگفت بسه مامان این قد برا امام حسین گریه نکن بغلش کردم و دلم به مظلومیت امام حسین سوخت که براش گریه نمی کردم گوشی برداشتم به زهره زنگ بزنم پشیمون شدم گفتم خودش به اندازه کافی داره ...

این چن روزه همین جور سیل خبر ناجوره که سرازیر شده سرم پره وحس میکنم این حرفا همین جوری می چرخهو میپیچه تو هم ...کاش رضا زودتر بیاد ...چه خوبه که هست دارم در هم بر هم می نویسم می دونم به منیتورنگاه نمی کنم و هر کلمه ای که به ذهن میرسه می نویسم

دلتنگم زهره غمگینم غمم بیشتر به خاطر خودمه اعتراف بعضی چیزها حتا به خودت غرورو جریحه دار میکنه اینکه حس کنی پیش کسی که بات مهم بوده دوستت بوده هیچ جایگاهی نداشتی اینکه اون تو بدترین روزای زندگیش هیچ وقت وجودتو کم نیاورده کمبودتو حس نکرده درد داره می خواستم بهت بگم که هیچ وقت مثل امروز درکت نکرده بودم وقتی بعد از مریم از هر چی دوست و دوستی بیزار شدی ...

ای وای چقدر اراجیف نوشتم بسه ولش کن به قول سیما بی خیال ...بی خیال ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 21:53  توسط محبوبه  | 

کاش می شد در وسیع چشمهایت جا شوم

آبی من مثل تو آبی تر از دریا شوم


در تو گم گشتم شبی عالی ترین مفهوم عشق

جستجو کن در خودت شاید که من پیدا شوم


بی تو ای خورشید عالم تاب میدانی شبم

یاری ام کن خوب من بگذار تا فردا شوم


در کتاب واژه ها تنها ترین معنا منم

کاش می شد در کتاب عشق تو معنا شوم


از تو گفتن کار هر کس نیست ای زیبا غزل

من برای گفتنت باید که مولانا شوم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 18:39  توسط محبوبه  | 

چه خوبه که تو مثل اون کاج سنگدل نیستی چه خوبه که من مثل اون کاج سنگدل نیستم 

چه خوبه که ما تو این طوفانهای زود گذر تکیه گاهیم برا هم   پناهیم!

فک کنم برا همینه که سر پاییم تا حالا...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 19:59  توسط محبوبه  | 

از یاران آفتاب

...در مقاتل ضبط نشده است که وهب و مادرش کجا حضور ابی عبدالله رسیده وبه اسلام مشرف شده اند که شرف همراهی باآن حضرت را یافته اند

علامه مجلسی (ره) گفته:در حدیثی دیدم که وهب نصرانی بود وبا مادرش به دست حسین (ع) مسلمان شد ودر مبارزه ی خود 24 پیاده و12 سواره را کشت واسیر شد اورا نزد عمر بن سعد بردند گفت :عجب شجاعتی داری  سپس دستور داد سرش را بریدند وبه لشگر گاه حسین (ع) انداختند مادرش سر اورا برداشت بوسید وبه لشگر سعد انداخت وبه مردی خورد و او را کشت وبا تیرک چادر حمله کرد ودو مرد دیگر را کشت حسین (ع) به او فرمود :ای ام وهب برگردتو و پسرت با رسول خدا (ص) هستید جهاد از زنان برداشته شده برگشت و می گفت : الهی نا امیدم مکن حسین (ع) فرمود : تو را خدایت نومید نکند ای ام وهب .

منبع :در کربلا چه گذشت تالیفمرحوم حاج شیخ عباس قمی


بعد نوشت :جوانی که عمری ترسا بودو تازه مسلمان روز عاشورا در برارمسلمان زادگانی ایستاد جنگید وکشته شد که برای مبلغی ناچیز به قتل نوه ی پیامبر خود آمده بودند

ای خوشا مسلمانی وهب ومادرش که چون سر جگر گوشه اش را پرتاب می کرد گفت آنچه در راه خدا داده ایم پس نمی گیریم

- مسلمان زاده شدن دلیل مسلمانی نیست-

.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 8:28  توسط محبوبه  |