فقط تو نوشتن نیست که تنبل شدم تو خوندن هم... منی که اگه کتاب دستم می گرفتم باید به زور زمین میذاشتم حالا چن تا کتاب نیمه کاره دارم ازیکی ۹۰ صفحه خوندم از یکی ۳۰ صفحه از یکی صد وخورده ای این آخریه هم که انگار هیچجوری نمی خواد تموم بشه ...دلم داره پر میزنه واسه خوندن کتابی که تولدم هدیه گرفتم اما واقعیتش عذاب وجدان می گیرم اگه این کتاب آخری رو هم در آستانه ی پایان رها کنم نمی دونم ایراد از این کتاباس که این اواخر دست گرفتم یا...احتمالن همون یا درسته تنبل شدم از دست این مریضیا که یه ساله نمیدونم چرا حوصله اش از من سر نمیره!!!
هی نگا میکنم به کتابخونه و این کتابای نیمه کاره سیخونک میزنه به وجدانم بعد میگم فردا تمومش میکنم حالا این فرداکی میاد ...بس گفته ام و هنوز فردا نشده!
امیدوارم فردا دیگه فردا باشه
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:21  توسط محبوبه
|
چه حس خوبی داشت دیدنت امروزبا کوله مدرسه تو کلاس پیش دبستانی
دلم ضعف رفت وفکر کردم روز های دانایی تو چه زود از راه رسید...
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:44  توسط محبوبه
|
این روزها که می گذرد جور دیگرم
ابرم دلم گرفته و بارانی ام ترم
بی تاب تر ز ماهی لب تشنه ی سراب
از خوابهای آبی دریا که می پرم
تو ایستاده ای و سکونت قشنگ و من
مثل زمین دور خودم چرخ می خورم
.
.
حجم تو رو به رو ی من و من در آن عیان
دستی نهاد آینه ای را برابرم
زیبا شدم ببین! به لباسی حریر گون
دست شما که حلقه شده دور پیکرم
بنشین کنار من شب رنگین ماه تاب
تا جام های سرخ غزل را بیاورم...
سلام این جدید ترین غزلمه
ممنون که می خونیدش و اگر ایرادی (حالا از هر نظر ) داره به بزرگواری خودتون ببخشید 
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 21:13  توسط محبوبه
|
...ای پهناوری که عشق وشمشیر را به یک بستر آوردی
دنیا نمی تواند بداند تو کیستی...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 18:36  توسط محبوبه
|
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود ...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:55  توسط محبوبه
|
ای حریر ابر بالا پوش تو
غنچه های بی ریا تن پوش تو
ای تمام حرفها در یک کلام
ای نهایت ای تکامل ای تمام
روی تو در خوب رویی ماه شد
من نفسهایم به یادت آه شد
آسمانی آبی زیبای من
ای شکوه بی کران دریای من
ای میان فصل ها فصل بهار
آخرین کوچه برای یک فرار
بهترین قصه برای خواب من
خوب من خورشید من مهتاب من
ای اهورا ای مسیحا نور من
ای پر از خورشید ای منشور من
چشمهایت آیه های ناب ناب
گرم چون اندیشه های آفتاب
ای به جانم شور وشوق انگیخته
ای مرا با خوبها آمیخته
آمدی آتش به جانم ریختی
روح خود را بر روانم ریختی
ای خیال خوب ای رویای پاک
تو زجنس آسمان من جنس خاک
با تو ام با من بمان ای نازنین
ای برای ترس بیت آخرین
رنگ خوب آسمان تقدیم تو
شعر های ناگهان تقدیم تو!
این اولین شعری بود که میون جمع و در حوزه ی هنری خوندم با صدایی که خودم لرزششو احساس می کردم اصلن فکر نمی کردم این طور مورد تشویق قرار بگیرم...یه آغاز خوب بود تا شعر هامو برای دیگران بخونم...یادش به خیر 
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 13:10  توسط محبوبه
|
هیچ کلمه ندارم جای مهربانی هایت بنشانم
حقیرم در برابر تو حقیر! وگه گاه لازم است با صدای بلندبه خودم یاد آوری کنم این حقارت را
نامش پاچه خواریست یاهر چیز دیگر
خشنودم به بندگی چون تویی که مهربانی و اولین نام که از تو به یاد دارم این است که بیش از تمام
اسما دوستش دارم
ومن هیچ کلمه ندارم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 21:48  توسط محبوبه
|
تو شهزاده ی قصه های شبانه
هم آغوش نور و نسیم وجوانه
غزل واره ای ناب از جنس دیگر
که آمیزه ای از تگرگ و ترانه !
تو ابری و باریده ای بر دلم تا
به باران کنی عشق را جاودانه
وسیعی تو آری چو دریای آبی
ولی بی نهایت ولی بی کرانه
و آن شا خساری که مرغ دلم را
دو دست نجیب تو است آشیانه
عزیزترینم تولدت مبارک
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 20:27  توسط محبوبه
|
ای نشسته در نظر ای همیشه در خیال
با تو زندگی خوش است بی تو زندگی محال!
بی تو این دلم فقط جای غصه است وبس
با حضور حجم تو ... می رود ز دل ملال
قلب پاک و روشنت یک طلوع تازه است
بی غروب و ماندنیست این طلوع بی زوال
در خیال سرد من آتش نهفته ای ...
آفتاب دور من زنده ام از این خیال !
حرفهای آبیت از تبار دیگریست ...
فکر پوچ وساده ایست با تو گفتن از وصال
این غزلم خیلی قدیمیه !فکر کنم مال سال ۷۵ باشه ...والبته از اولین سروده هام
فکر پوچ و ساده ایست با تو گفتن از وصال
+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 15:4  توسط محبوبه
|
شبیه ام به چیزی که قبلن نبودم
چه حس غریبی ! گرفته وجودم
مرا خوش بخوان با صدایی پر آواز
من اینک ترانه من اینک سرودم
تو را آیه آیه دلم می شناسد
تو در من نبودی ولی من تو بودم !
بزن شانه بر دار و بر هم گره زن
که نقش تو را می زند تار و پودم
خدا نا خدا هرچه خواهی بخوانش
تو را دیده ام من تو را در سجودم
شبیه تو ام سبز آیینه بر دوش
شبیه ام به چیزی که قبلن نبودم
از سرودن این غزل بعد از مدتها ! این قدر ذوق زده شدم که بدون توجه به درست ویا نادرست بودن وزن و این حرفا آپش کردم دو ستان شاعر ببخشند ایراداتش را به بزر گواریشان...
خود جوش بود وحس خوبی بهم داد ...به این خاطر دوستش دارم البته نظراتتون خیلی برام مهمه
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 12:43  توسط محبوبه
|